تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








به یاد مادرانی که در زمان پیش و پس از انقلاب به پای برگشتن فرزندانشان در مبارزه با استبداد داخلی و تجاوز دشمن خارجی صبر کردند و در بی‌خبری از ایشان رنج بی‌شماری کشیدند!
به پاس صبر مادران آزادگان، مفقودان... شهیدان گمنام!
به حرمت نام مادر از هنگامی که فرزندش به دنیا می‌آید و به پای‌اش مثل شمع می‌سوزد...
...
انقلاب پیروز شد، جنگ تمام شد و این رنج برای مادرانمان همچنان باقی است!
...
هروقت کامران به دیدن‌مان می‌آمد، مادرش مدام در تماس بود تا مویی از سرش کم نشود.
جرم کامران و دیگر بازداشت‌شدگان مگر چه بود؟!
بانک آتش زدند؟ سنگ پرتاب کردند؟
در این مملکت رهبران ما این قدر در هاله‌ای از تقدس باید به سر ببرند که حتا "صدا"ی اعتراض و مشت‌های خالی را هم بر نمی‌تابند؟
حضرت علی در مواجهه با خوارج تا وقتی که شمشیر نکشیدند چه کرد؟ از حقوق شهروندی محرومشان کرد؟!
برخورد حضرت باقر با کسی که او را در جمع "بقر" خطاب کرد چه بود؟
...
شاید رهبران ما از از ائمه اطهار هم مقامشان بالاتر است یا این که ما و امثال کامران، نیروهای اپوزیسیون مسلحی هستیم که خود از آن بی‌خبریم!
...
در کنار حبس غیر عادلانه‌ای که کامران دارد متحمل می‌شود، مادری هم حضور دارد که هر ساعت دارد ذوب می‌شود و مثل مارگزیده‌ها به خود می‌پیچید!

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388 ساعت 21:6  توسط جاوید  | 


مدت‌هاست قلم به دست نگرفتم، تنها انگشتانم برای محاسبات به روی ماشین حساب می‌روند، چشم‌هایم شاید با دارو وایرایش شوند، شاید بعد‌ها جسمی به آنها اضاف کنم، کتاب‌هایم اینجا و آنجا افتاده‌اند، کیفم کنج اتاق، برنامه‌های کلاسم و روزهای خالی‌ای که نمی‌ماند و برای کلاس فردا ذخیره سازی می‌شود

کمتر نوشتم تا کنون، زندگیم رنگ پیدا کند می‌نویسم، اکنون خاکستریست، رنگ همین سکوتم، سکوتی که هنوز جوابش را نشنیدم

دارم خودم را خط خطی می‌کنم، اینجا و آنجا پرسه می‌زنم شاید نشانه‌ای پیدا کنم، آدرس‌ها را روزی چندین بار وارد می‌کنم شاید خبری خوب بشنوم، گوشی‌ام هنوز نام زیبایش را به خود ندیده، گوشم، مدت‌هاست در منتظر شنیدن صداییست و تنها چیزی که اکنون باقی می‌ماند سکوت شبانه‌ی من است !

سرد است، هوا را نمی‌گویم، بدنم را می‌گویم، مثل قهوه سرد، هنوز تلخ نیستم، امید دارم، مثل قهوه تلخ نشوم، امید دارم این بدن سرد، روزی گرم شود

 

تنها همین: انگار سالهاست که خوابیده ام ... نمی دانم اینجا کجای دنیاست ... فقط بیدارم نکن ! می خواهم آنقدر بخوابم تا دنیا تمام شود ... آنقدر که خدا بیدارم کند ... تا از او بپرسم ... چرا ؟!...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388 ساعت 22:18  توسط جاوید  | 


از نور آموختم ؛

كه سكوت كنم ...

و از سكوت ؛

كه پذيرا باشم ...

راهی طولانی در پيش است ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 19:17  توسط جاوید  | 


طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم...نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها...نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است! معجونِ‌ انسان‌ شدن...گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد! بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوي‌ شكايت‌ گرفت‌ و گلايه...‌

و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود...

ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. براي‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نيست. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست!

خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم...

از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم...
شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم،ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، توي‌ سينه‌ ما جا براي‌ هيچ‌ غمي‌ نيست...
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 20:57  توسط جاوید  | 


در همه ی خواب هایم همان خانه را می بینم

همان دیوارها و همان اتاق ها، با پنجره های بسته ای آن بالا

کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد ...

کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد

که تا تمام نشود، زندگی نمی آید ...

در همه ی خواب هایم همان خانه را می بینم

همان باغچه و همان بام

برگشتم تا کاری را تمام کنم

نشد ...

گم شدم میان دالان هایش

بی زندگی برگشتم

و مرگ هنوز نیامده است ...

در همه ی خواب هایم

مرگ در می زند ...!
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 0:26  توسط جاوید  | 



دوست دارم درخت باشم
زیر سایه ابر بازی کنم
درمیان برگهایم
روزنه نور را جاری کنم
دوست دارم درخت بودم
با نسیم می رقصیدم
ریشه می زدم درمیان زندگان
فریادم پنهان با باد در دشت جاری بود
وشاخهای نازکم زیر نور ماه زیبا بود
سایه ام خنکای ظهر تابستان بود
کاش مهربانیم به اندازه درخت تنها بود

 

----

از خودم نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 8:32  توسط جاوید  | 




فقط یکیست

هرچه زیباست !

ببین:

یک ماه ... یک خورشید ...

یک پدر ... یک مادر ...

یک تولد ... یک مرگ حتی !

یک قلب ... یک عشق !

همین ...

فقط یکی ...

نقطه !

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388 ساعت 9:29  توسط جاوید  |